...پسر شجاع در غروبی سرد رو به خورشید نشسته بود و یاد می آورد آن روزهایی را که پر از خوشبختی بودند،اینک او یکی از سردترین انسانهایی بود که می شناخت،اودیگر به معنای واقعی کلمه بدبخت شده بود،او دیگر تمام این سختی ها را پذیرفته بود و به خود قول داده بود میان آنها زندگی کند تا دنیا را ترک کند،خورشید پایین و پایین تر می رفت و سرمای دنیای پست بر بدن پسر شجاع می نشست،پاییز بود...او سرش را پایین انداخت و بر کفشهایش خیره شد...پاهایش...چقدر در راه رسیدن به ممول این پاها دویدند،چقدر فریب این روزگار زا خوردند،چقدر در پی جستن مقبره برادر ممول در گورستان به آن بزرگی دو
برچسب:
نویسنده: پرهام شاکری
تاريخ: پنجشنبه
28 مرداد
1400 ساعت: 1:34